تبليغاتX
بالای 20 سال نیاد !
معناي سيزده جمله كليدي پزشكان

اين بيماري شما بايد فوري درمان بشه: يعني من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيماري خيلي ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم! خوب بگيد ببينم مشکلتون از کي شروع شد: يعني من از بيماريتون چيزي نفهميدم و ايده اي ندارم و اميدوارم شما خودتون سرنخي به من بدين! يک وقت ديگه از منشي براي آخرهاي اين هفته بگير: يعني من امروز با دوستام دوره دارم، بايد برم زودتر بزن به چاک! هم خبرهاي خوب و هم خبرهاي بد براتون دارم: يعني خبر خوب اينه که من قراره يه ماشين جديد بخرم و خبر بد اينکه شما بايد پول اونو بدين! من به اين آزمايشگاه اطمينان دارم بهتره آزمايشهاتون را اونجا انجام بدين: يعني من 40 درصد از پول آزمايش بيماراني که به اونجا معرفي مي کنم را مي گيرم! دارويي که براتون نوشتم داروي خيلي جديديه: يعني من دارم يه مقاله علمي مينويسم و ميخواهم از شما مثل موش آزمايشگاهي استفاده کنم! اگه تا يک هفته ديگه خوب نشديد يه زنگ به من بزنيد: يعني من نمي دونم بيماريتون چيه شايد خود به خود تا يک هفته ديگه خوب بشه! بهتره چندتا آزمايش تکميلي هم انجام بدين: يعني من نفهميدم بيماريتون چيه. شايد بچه هاي آزمايشگاه بهتون کمک کنن! جوک ابن بيماري الان خيلي شايعه: يعني اين چندمين مريضيه که اين هفته ......

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سینا در تاريخ جمعه چهارم دی 1388 با موضوع
حکایت زیبای عشق و دیوانگی و فضولی

یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن .

نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت ازعشق خبری نبود.

فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد و دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد .

صدای فریاد عشق بلند شد وقتی به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده و دیوونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه و از اون به بعد

دیوونگی شد عصای عشق

نوشته شده توسط سینا در تاريخ جمعه چهارم دی 1388 با موضوع
داداش یه کامی بگیر
 

براي ديدن سايز واقعي عكس لطفا روي آن كليك كنيد

نوشته شده توسط سینا در تاريخ پنجشنبه سوم دی 1388 با موضوع
داستان جذاب مرد خوشبخت از لئو تولستوی(۱۸۷۲)

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،

اما هیچ  یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت :

که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،

پیراهنش را بردارید

و تن شاه کنید،

شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد

که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.

سیر و پر غذا خورده ام

و می توانم دراز بکشم

و بخوابم!

چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد

و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند

و پیش شاه بیاورند

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)

لئو تولستوی

نوشته شده توسط سینا در تاريخ سه شنبه یکم دی 1388 با موضوع
داستان مسافر ، راهب و صومعه
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت : « من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برو ادامه مطلب...واقعا قشنگه >>>>


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سینا در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 با موضوع
آرزوی مستجاب دختر در باب یافتن شوهر

دختر خانم با دل پاک میره امام زاده

و داشته با اخلاص و اشک در چشم از خدا می خواسته یک شوهر خوب گیرش بیاد

و دیگه از مجردی خسته شده بوده

آقا پسره که میبینه دختر زیبا و محجوبه

خودش را می ندازه تو بغل دختره

میگه خدای جونم قبول ولی هلم نده نده

نوشته شده توسط سینا در تاريخ جمعه بیست و هفتم آذر 1388 با موضوع
برداشتن لقمه ي بزرگتر از دهان
ديده بوديم پليكان ها ماهي مي خورن ولي نديده بوديم گربه بخورن

براي ديدن سايز واقعي عكس لطفا روي آن كليك كنيد

نوشته شده توسط سینا در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 با موضوع عکس خنده دار
حاضر جوابی برنارد شاو در مقابل یک نويسنده جوان

روزي روزگاري نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:

«شما براي چي مي نويسيد استاد؟»

برنارد شاو جواب داد:

«براي يک لقمه نان.»

پسره بهش برخورد. پس توپيد که:

«متاسفم. برخلاف شما ما براي فرهنگ مي نويسيم.»

و برنارد شاو گفت:

«عيبي ندارد پسرم. هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم.»

نوشته شده توسط سینا در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 با موضوع
همكاري گربه اي !
 

براي ديدن سايز واقعي عكس لطفا روي آن كليك كنيد

نوشته شده توسط سینا در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 با موضوع
چند روز در سال كار مي كني؟

يك مرد پس از ۲ سال خدمت پي برد كه ترفيع نمي گيرد، انتقال نمي يابد، حقوقش افزايش نمي يابد، تشويق نمي شود. بنابراين او تصميم گرفت كه پيش مدير منابع انساني برود. مدير با لبخند او را دعوت به نشستن و شنيدن يك نصيحت كرد: «از تو به خاطر ۱ يا ۲ روز كاري كه تو واقعاً انجام مي دهي، تقدير نمي شود.»
مرد از شنيدن آن جمله شگفت زده شد اما مدير شروع به توضيح نمود.
مدير : يك سال چند روز دارد؟
مرد: ۳۶۵ روز، بعضي مواقع ۳۶۶.
مدير: يك روز چند ساعت است؟
مرد: ۲۴ ساعت
مدير: تو چند ساعت در روز كار مي كني؟
مرد: از ۱۰صبح تا ۶ بعدازظهر؛ ۸ ساعت در روز.
مدير: بنابراين تو چه كسري از روز را كار مي كني؟
مرد: ۳/۱
مدير: خوبت باشه!! ۳/۱ از ۳۶۶ چند روز مي شود؟
مرد: ۱۲۲ روز.
مدير: آيا تو تعطيلات آخر هفته را كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: در يك سال چند روز تعطيلات آخر هفته وجود دارد؟
مرد: ۵۲ روز شنبه و ۵۲ روز يكشنبه، برابر با ۱۰۴ روز.
مدير: متشكرم. اگر تو ۱۰۴ روز را از ۱۲۲ روز كم كني، چند روز باقي مي ماند؟
مرد:۱۸ روز.
مدير: من به تو اجازه مي دهم كه در تا ۲ هفته در سال از مرخصي استعلاجي استفاده كني .حال اگر ۱۴ روز از ۱۸ روز كم كني ، چند روز باقي مي ماند؟
مرد: ۴ روز.
مدير: آيا تو در روز جمهوري (يكي از تعطيلات رسمي مي باشد) كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: آيا تو در روز استقلال (يكي ديگر از تعطيلات رسمي مي باشد) كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: ۲ روز آقا.
مدير: آيا تو در روز اول سال به سر كار مي روي؟
مرد: نه آقا.
مدير :بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: ۱روز آقا.
مدير: آيا تو در روز كريسمس كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: هيچي آقا.
مدير: پس تو چه ادعايي داري؟
مرد: !!!
نتيجه اخلاقي: هرگز از مديريت منابع انساني كمك نخواهيد.
مديريت منابع انساني = HR يعني High Risk = ريسك بالا

نوشته شده توسط سینا در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 با موضوع
درددل يك بزاز اصفهاني
البته اصفهانیا ناراحت نشنا.......من چاکر اصفهانیا هم هستم ..خیلی هم خوشم میاد ازشون به خدا.............حالا اینو بخونین

خانووم…  بعد از اين كه هفت هشت دفعه، هي اومدس و رفته س وديده س و نخريدس ،  بالاخره، باري آخركه اومدس، يه دفعه ديگه هم پارچه را ديدس، اين دفعه ، كم و بيش پسنديده س وخبري مرگش خريدس.

برده س ،  برا اينكه بعدآ آب نرد و كو چیك نشد ، پارچه را شسته س ، بعدش بريد ه س ، داده س خياط براش دوخته س ، پوشيده اس ، باهاش رفته اس عروسي،  توعروسي كلي پزداده س، قر داده س ، رقصيده س ، لاسيده س……..
بعدش رفته س خونه ، كلي توش نيشسته س ،  با هاش بغل شوورش خوابيده س وغلطيده س وكپيده س .
خيري سرش كلي توش گوزيده س و چسيده س .  يه چند روز بعد دلشو زد ه س، رفته س پيرنو
شيكافته س، دوباره شسته س، حالا پس اورده اس !

ميگد از رنگش خوشم نيومدس !!
اين پارچه دون ، حج آقا !
لطفآ پولمو پس بديند…..!
راستي  راستي  كه خيلي  ناكس ونانجيب و پدر سوخته س !!!

نوشته شده توسط سینا در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 با موضوع
موش بريوني (سوخاري)
واي دهنم آب افتاد  شما هم بفرما میل کن ....

براي ديدن سايز واقعي عكس لطفا روي آن كليك كنيد

نوشته شده توسط سینا در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 با موضوع
اس ام اس های عید غدیر
http://dl.binandeh.ir/pic/ghadir%20ghom.jpg

عيد کمال دين . سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان وصايت و ولايت

امير المومنين عليه السلام

بر شيعيان و پيروان ولايت خجسته باد

 

 

 

خورشيد چراغکي ز رخسار عليست / مه نقطه کوچکي ز پرگار عليست

هرکس که فرستد به محمد صلوات / همسايه ديوار به ديوار عليست

عيد غدير مبارک

 

 

 

روز عيد غدير خم از شريف ترين اعياد امت من است

پيامبر اکرم(ص)

برو ادامه مطلب بقیه رو بخون..قشنگن>>>


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سینا در تاريخ یکشنبه پانزدهم آذر 1388 با موضوع
داف چیست ؟ !
pmb457cmyt4bhjy4rsd8.jpg
داف يك حرفه زنانه است كه چند سالي است در ايران باب شده. براي داف شدن شما نيازي به تحصيلات عالي دانشگاهي نداريد. يك فوق ديپلم يا يك ليسانس كفايت مي كند. احتمال اينكه شما با تحصيلات بالاتر از ليسانس داف .....   >>برو ادامه مطلب همه رو بخون

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سینا در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 با موضوع



© All Rights Reserved to sinajoker.Blogfa.com

نمایش لینکهای شما در لینک من